تبلیغات
ارتعاشات برون مرزی

89 ( انقلاب لالمانی )

نویسنده :بعد اول
تاریخ:سه شنبه 4 خرداد 1395-12:49 ب.ظ

معجزه انقلاب عقلی که از کرانه شمال غربی ظاهر شده 

دودمان باطل گرایان ِ بر عقل مهر خورده را به رسوایی و زوال خواهد کشاند .

عاقلان ، وارثان

بی عقلان ، تکثر تباه شدگان .

"انتظار" برای مرده پرستان و وهم پرستان ،

نتیجه ی معکوس داده .

در شکاف و ریزش آسمان ،

راست قامت و افراشته قد ایستاده ایم .


نوع مطلب : فانوس روشن 

سرود هفتم ( دانته )

نویسنده :بعد اول
تاریخ:شنبه 1 اسفند 1394-10:26 ق.ظ




Minnet eylemem

نویسنده :بعد اول
تاریخ:پنجشنبه 15 بهمن 1394-09:31 ق.ظ





88

نویسنده :بعد اول
تاریخ:سه شنبه 23 تیر 1394-02:09 ق.ظ

با قامت راست کشیده اندام اینجا ایستاده ام 

و تو مرا مینگری از زاویه های گوناگون ..
از جهت های نامتوازی ..

من نگاه تو را میبینم و تو چشمان مرا نمیبینی 
من صدای تو را میشنوم و تو صوت مرا نمیشنوی

در این 27 سال موهای من برای خدا سفید شد پیرمرد 
تو خدا را تنها در چشمان من میتوانی پیدا کنی
در همان عنصری که اگر بخواهم 
تا آخر عمرم آن را از تو پنهانش میکنم !
و اجازه نمیدهم تا روزی که قرار است ایستاده برای او بمیرم ، چشمانم را ببینی

حتی بوی افکار مغشوش و مشوشت که دائما رنگ آرامش میگیرد را میشنوم 
تو هم خوب میدانی ..
راهی را رفتیم که باید میرفتیم ..
چون راه دیگری در کار نبود

میدانی چگونه ام ؟
من راهها را یکی باشد یا هزار ، با الله الله میروم 
اما ظاهرا تو در من دنبال چیزهایی غیر از خدا هم هستی ..
بگذار همانطور که دوست داری سخن بگویم ؛ رک و بی آرایه :
در من دنبال چیزی جز خدا نباش ! هر آنچه شنیدی و دیدی همچون قاصدکی درون کف دستم هستند . با دمی آرام میتوانم از همه ی آنهایی که برای تو رنگ و جذبه دارند رها شوم ..
من قبل تر ها بسیار رها شدم از همین قاصدک ها ...
رک گویی را دوست داری عین من ..
رک میگویم : اگر خاسته ات و مطلوبت چیزی جز خداست ، راه ما از هم جداست . شعر و شعار نیست .. از نزدیک ترین منبع به خودم این را میشنوی و هیچ کسی چنین اطلاعات دقیقی را به تو نخواهد داد ..
اگر دنبال امروزی هستی ، من نیستم .. باور کن .. اصالت من در هزاران سال پیش ریشه دوانده و نسلم منقرض شده ..
اگر دروغ میگویم ، تو مردی از نژاد خدا را به من نشان بده .. نیست دیگر .....
من از باختن نمیترسم .. از افتادن و شکستن و نابود شدن نمیترسم ..
منگ بردن هم نمیشوم !
من بدون این مفاهیم انتزاعی ، صرفا برای خدای خود زندگی میکنم ..

تو اگر دنبال کرده های منی ، از من بشنو و با جان و دل باور کن ،
نکرده هایم هستند که موهایم را سفید کرده و ذکر خدا را در چشمانم نمایان ..
نکرده های مرا هیچ کس نمیتواند به تو بگوید و نشان دهد ؛ آنها در خلوت من مخفی اند ..

تو اگر دنبال گفته های منی ، این را هم از من قبول کن ،
نگفته هایم مرا پیر کرده و به من آبرو داده ؛
نگفته هایم را هم کسی نمیتواند به تو بگوید . چون در سینه ی من محبوسند ..

خدای من ..
بارها دعا کردم و خواستم قبل از ارتکاب اشتباه ، پایم را بشکنی ، در آتش خشمت بسوزانی ، در چاه و چاله ام بیندازی .. اما ...
آبروی مرا مقابل بنده ی گناهکار و بیگناهت حفظ کنی و مرا با " مردم " آزمایش نکنی ..
خدای من ..
من از باختن و شکستن نمیترسم ..
آنچه مرا میترساند و مشوشم میکند ، شکستن دل کسی ،،، و فکر ناصواب کسیست ..

باور کن و بپذیر ..
اینجا جز خدا ، چیزی نیست ..



87 ( نامه های اسکروتیپ ( نامه چهارم ) )

نویسنده :بعد اول
تاریخ:شنبه 23 خرداد 1394-08:29 ق.ظ




86 ( نامه های اسکروتیپ ( نامه سوم ) )

نویسنده :بعد اول
تاریخ:شنبه 23 خرداد 1394-08:24 ق.ظ







85 ( نامه های اسکروتیپ ( نامه دوم ) )

نویسنده :بعد اول
تاریخ:دوشنبه 18 خرداد 1394-07:30 ب.ظ




84 ( نامه های اسکروتیپ ( نامه اول ) )

نویسنده :بعد اول
تاریخ:دوشنبه 18 خرداد 1394-07:26 ب.ظ




83

نویسنده :بعد اول
تاریخ:جمعه 8 خرداد 1394-07:18 ب.ظ

چی شد که اینقد برگشتم عقب ؟

میخام همه ی خاطرات خوبم رو از گوشه گوشه ی تاریخ زندگیم جمع کنم و بچینم توی بوفه ..
میخام ظرف سفالیم رو پر از تیله های رنگیم بکنم و یه جایی بذارم که همش ببینمش .. میخام تووش تیله هایی باشه که اونقد باهاشون بازی کردم که لب پر شدن ؛ تیله هایی که بیشتر دوسشون دارم . 
میخام توو همون بوفه چراغ نفتی بذارم .. چراغ نفتیایی که با بوی نفتشون مهمون روزا و هفته هامون میشدن . وقتی برق میرفت همه ناراحت یودن و من خوشحال از چراغ نفتی ..
میخام والور قرمزمو راه بندازم . یادته یبار برق رفته بود .. چراغ نفتی روشن بود و مامان رو والور داشت کیک میپخت ؟ چقد عجیب بود .. اون شب حتی آسمون سقف خونمونم یعالمه ستاره داشت ..
میخام یه طبقه از بوفمو پر از رادیو کنم . برای من رادیو قبل از هر چییزی تداعی سحریای پر از خنده دوران بچگی تا نوجوانیه .. 
پایه های ثابت سحری مامان و مینو و من و بابک و رادیو سیلور ژاپنیمون بود ... چقد میخندیدیم به همه چی ،،، به هیچ چی ،،، چقد خوش بودیم بی علت ،،، 
اگه میتونستم دورو ور خونمو پر از درخت میکردمو و دوتا پرنده ی کوکوی عاشق و معشوق رو بینشون میگماردم  تا توو نصفه شبای خرداد و فقط خرداد از دور به همدیگه کوکو کنن و از صداشون بیدار بشم ؛ و بِهِم بفهمونن که باید تا آخر عمرتم که شده دنبال معشوق خودت ، پاره تنه خودت ،،، دنباله محبوبه خودت بگردی ... شاید این رسم از زسومات زندگی رو ، همون کوو ؟ کوو ؟ ها بهم یاد دادن .
 میخام دفینه قدیمیمو از کشوم در بیارمو بذارم جلو کیلیمی که مدتهاست شرو کردمو نیمه کارس .. میخام هم شرو کنم و هم تموم ...
 میخام به رسم قدیمیترین و اصیل ترین عشق ها ، تا آخر عمرم به پاش بشینم . ذات من اینطوره ... نمیتونم چیزی غیر از خودم باشم ....
وقتی دچار انتفا میشی ، خیلی از حرفها میشن ،، فقط حرف  ،،، چقدر دوباره سکوت طلایی میشه ...
انتفا یعنی ،،، 






















82

نویسنده :بعد اول
تاریخ:پنجشنبه 7 خرداد 1394-10:12 ق.ظ

کلمات که نم بکشه ،‌ نمیشه بهم بافتشون .. مثله بافتن قالی و گیلیم با نخ خیس میمونه . شاید بشه اما اونطور نمیشه که باید .

انتفا ، دگردیسی عجیبی هست . تحولی هست که شدت و جنس اون قبل از وقوع قابل درک و تخمین نیست . دقیقا مثل این میمونه که یه روزی ببینی که از پشت لباسای کمد دیواریت که هر روز ازش لباس برمیداشتی و خودتو باهاش میپوشوندی ، یه راهی بوده به سرزمین نارنیا . یه دالانی که تو رو هدایت میکنه به سرزمین عجایبی که فقط توو قصه ها و افسانه ها شنیدیشون . اینجاست که دچار " انتفا " میشی . دچار انتفای عقاید مسخ شده ؛ دچار انتفای افکار منسوخ ..

میتونی این رو بفهمی که در همچین شرایطی ، " واژه " نابود میشه ؛ دیگه هیچ صوتی ، تلفظ نمیشه ؛ 
اینجا فقط میخای با کل وجودت چشم بشی و با صدای این باد هوش افزا ، رقص برگهای ارغوانی و شرابی رنگ رو از درختان عجیب سر به فلک کشیده ببینی . این جاده طویل خالی از عابر رو ببینی .. و ته دلت آرزو کنی که کاش این شگفتی و تعجب هیچ وقت تموم نشه ؛ و جبریل از بالای سرت بگه : " این شگفتی هیچ وقت تموم نمیشه " .
خدایا ...
اینجا من تماما در تو شناورم . 
شکرت خدایا ...



81

نویسنده :بعد اول
تاریخ:پنجشنبه 7 خرداد 1394-10:07 ق.ظ


درستش اینه .. 
اما از این درست تر هم داره ...



80

نویسنده :بعد اول
تاریخ:چهارشنبه 6 خرداد 1394-05:06 ب.ظ


میشه اینطور هم سبز بود ...



79

نویسنده :بعد اول
تاریخ:دوشنبه 7 اردیبهشت 1394-11:46 ب.ظ

فاصله ابلیس تا جبریل انسان بود . 

شاید اشتباه ابلیس در این بود که این فاصله رو جدی تر از چیزی گمان میکرد ، که در واقع بود .
این انسانی که من میبینم ، ارزش این قهر رو نداشت که به خاطرش بازی رو بهم بزنه ..
یا کسی چه میدونه ..
شایدم یه بازی 4 نفره رو شروع کردن !



78

نویسنده :بعد اول
تاریخ:جمعه 21 فروردین 1394-10:37 ب.ظ

چشماتو وا کن که سحر ، تو چشم تو بیدار بشه

صدام بزن که از صدات ، باغ دلم بهار بشه

اون که میخواد میون ما ــ من و تو ــ دیوار بکشه

دلم میگه نفرینش کنم ، به درد من دچار بشه ... ;(




77

نویسنده :بعد اول
تاریخ:جمعه 21 فروردین 1394-11:02 ق.ظ






  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
شمارنده